عشق هم چون دفتري بسته، كناري ماده است
بس كه از يادِ همه رفته، كه كاري مانده است
بر درِ سنگر كه متروك است و ويران است و سرد
از بساطِ عنكبوتي مرده، تاري مانده است
سنگرِ خمپاره خالي، قبضهها برده شدند
موشكي بيقبضه اينجا، يادگاري مانده است
تابلوِ «معراج اينجاست»، با روپاي آهني
همچنان آماده اينجا، در كناري مانده است
يادگار از لحظههاي پرنشاطِ جبههها
دبهاي پوسيده پيش چشمه ساري مانده است
كولة امداد خالي، سنگرِ امداد ويران
دارها برچيده تنها، خون جاري مانده است
مثل اينكه زان همه شور و شَرَرهايي كه بود
قوطيِ كنسروِ خالي، يادگاري مانده است!
طي شد اينك روزگار استخوانها و پلاك
بهرِ درآوردنِ از ما، دَماري مانده است
عطري از گل در زمستان فراموشي به جاست
يادگاري از نسيم نوبهاري مانده است
تكيه بر سنگر، برانكاردي، به جا مانده هنوز
منتظر گويا عزيزي، بهرِ ياري مانده است
پرپرِ روزمرگيها شد، گلستانِ شهيد
آن همه گلهاي پرپر رفته، خاري مانده است
چون چراغي، راهِ ما روشن ز خون گشت و ولي
حاصلش اين شد كه گويا، شامِ تاري مانده است
سادهتر گويم: از آن دوران پاكِ پر ز خون
حسرتِ گستردهاي، با اشك و زاري مانده است
با غنيمت خواريِ ما و شما، در خيمهها
ردِّ پاي خصمِ رذلِ نابكاري مانده است
بس كه نامرديم و از راه شهيدان غافليم
يادمان رفته كه از خون سازوكاري مانده است
يادمان رفته كه عزّت را بها، خون بود و بس
تا رهايي زاده و اينگونه جاري مانده است
دستِ ما در خون فرو رفته، وليكن پاي ما
در نبودِ پايداري، پاي داري رفته است
پيكرِ صدپاره خواهد، پهنة ميدانِ عشق
دوشِ ما در زيرِ بارِ اين نداري مانده است
زهرهاي چون شير خواهد، عُرضهاي چون تيرِ عشق
هركه اين عرضه ندارد، در خماري مانده است
فرصتِ محدودِ ما را، مهلتي بايد كه نيست
فرصت از كف رفته، در كف اين نداري مانده است
در قيامت عاقبت بيند دو چشمِ كورِ ما
غافلان را نفسِ عزّت رفته، خاري مانده است
رادِ مظلومان ستاند، عاقبت دستِ خداي
ذوالفقار آماده در كف، تكسواري مانده است
چون ز ياد عاشقان رفته كه كاري مانده است
عشق هم چون دفتري بسته، كناري مانده است
برگرفته از سایت:http://www.emtedadmags.com